×
اطلاعات شما


اطلاعات سوژه / افراد

×

×

تاریخ انتشار: ۱۳ خرداد ۱۳۹۳

تاریخ شما

ایستگاه‌صلواتی «مسجد قائم‌(عج)»

(خاطرات پیش رو بخشی از خاطرات شفاهی آقای معماری است.پروژه تاریخ شفاهی ایستگاه صلواتی مسجد قائم (عج) توسط «حسن شادی» پژوهش گر تاریخ شفاهی جمع آوری شده است)

به خاطر شغل پدرم و فامیل هایی که در خرم آباد داشت،مجبور به مهاجرت به این شهر شدیم.انجمنی داشتیم به نام انجمن تعلیم قرآن قاضی آباد،که در آن فعالیت قرآنی انجام می دادیم.شب های جمعه،عده ای از رفقا شرکت داشتند تا این که اوایل انقلاب،«مسجد قائم (عج)»با هزینه «حاج حسین اسلامدوست» ساخته شد، ولی هنوز آماده بهره برداری نبود.ما پیش خودمان فکر کردیم اگر اجازه بگیریم که مسجد مرکز فعالیت های قرآنی ما بشود،شاید بهتر باشد،خدمت آقای «اسلامدوست» رسیدیم و ایشان هم اجازه فرمودند. روز سوم یا چهارم محرم ،در حالی که کف حیات مسجد وشبستان به قدر دو کامیون خاک و نخاله های اضافی داشت .با رفقا دو شب تمام خاک ها را بیرون ریختیم و مسجد را آماده کردیم وظرف دو یا سه روز آماده بهره برداری شد.مقداری موکت برای مسجد  تهیه کردیم .هنوز نه برق کشی شده بود و نه درب ها شیشه داشتند.بالاخره یواش یواش شروع شد. به لطف خدا همان شب اول نماز جماعت برپا شد وفعالیتهای زیادی شکل گرفت.یواش یواش باقی نقایص برطرف شد و در مدت کوتاهی جزءمساجد فعال خرم آباد شد. 

به خاطر شغل پدرم و فامیل هایی که در خرم آباد داشت،مجبور به مهاجرت به این شهر شدیم.انجمنی داشتیم به نام انجمن تعلیم قرآن قاضی آباد،که در آن فعالیت قرآنی انجام می دادیم.شب های جمعه،عده ای از رفقا شرکت داشتند تا این که اوایل انقلاب،«مسجد قائم (عج)»با هزینه «حاج حسین اسلامدوست» ساخته شد، ولی هنوز آماده بهره برداری نبود.ما پیش خودمان فکر کردیم اگر اجازه بگیریم که مسجد مرکز فعالیت های قرآنی ما بشود،شاید بهتر باشد،خدمت آقای «اسلامدوست» رسیدیم و ایشان هم اجازه فرمودند. روز سوم یا چهارم محرم ،در حالی که کف حیات مسجد وشبستان به قدر دو کامیون خاک و نخاله های اضافی داشت .با رفقا دو شب تمام خاک ها را بیرون ریختیم و مسجد را آماده کردیم وظرف دو یا سه روز آماده بهره برداری شد.مقداری موکت برای مسجد  تهیه کردیم .هنوز نه برق کشی شده بود و نه درب ها شیشه داشتند.بالاخره یواش یواش شروع شد. به لطف خدا همان شب اول نماز جماعت برپا شد وفعالیتهای زیادی شکل گرفت.یواش یواش باقی نقایص برطرف شد و در مدت کوتاهی جزءمساجد فعال خرم آباد شد. به دلیل این که مسجد برنامه های متعددی داشت .مثلاً نمازها را به صورت مرتب،شب های جمعه دعای کمیل ،صبح روز جمعه دعای ندبه و در ولادت و وفات هر یک از ائمه مجلس برپا می کردیم و سخنران دعوت میکردیم.در ماه محرم وصفر حداقل دو دهه سخنران داشتیم،در ایام فاطمیه نیز حتماً سخنرانی برپا بود.چون فعالیت های زیادی انجام می گرفت با اکثر آقایان روحانی ارتباط برقرار کرده بودیم .با تشریف فرمایی «آیت الله میانجی» ،چون ما از خدمه نماز جمعه بودیم خدمت ایشان رسیدیم ،وقتی دیدند ما فعالیت های زیادی در مسجد داریم خیلی ما را مورد لطف و عنایت قرار دادند،به ما رسیدگی می کردند و راهنمایی هایی هم می فرمودند.


چون جلسات دعای ندبه و کمیل برگزار می کردیم،امکانات پذیرایی را دراختیار داشتیم .با شروع جنگ گاهی اوقات رزمنده ها برای خواندن نماز به مسجد می آمدند و ما به آنها چای و آب می دادیم.همین کارها مقدمه و زمینه ای برای تشکیل «ایستگاه صلواتی»شد.مسجد ما درمسیر راه بود و به خاطر کارهایی که شروع کرده بودیم وخدماتی که از قبل انجام می دادیم از طرف استانداری مطرح شد که باید«ایستگاه صلواتی»در اینجا تاسیس گردد.«آیت الله میانجی» هم فرموده بودند که مسجد قائم سابقه این کار را دارد و این کار را به صورت غیر رسمی انجام می دهند و بهتر است کمکی بکنیم تا به شکل رسمی انجام شود.ایشان از ما دعوت کردند.فرمودند:این گونه برنامه ای هست،ما هم با کمال میل پذیرفتیم.ما این موضوع را بین رفقای مسجدی و بازاری و غیره مطرح کردیم و همه با خوشحالی پذیرفتند.

آن زمان،همه مردم احساس وظیفه می کردند که به نوعی در پیشبرد کار جنگ فعال باشند،همه این طور فکر می کردند و ما هم ،همین طورعلاقه مند به این کار بودیم.همین امر سبب شد دوستان زیادی بیایند کمک کنند و به لطف خدا خستگی ناپذیر هم بودیم.گاهی درایام اعزام ها که چند استان همراه با هم بود،رفقای ما دو سه روز اصلاً استراحت نداشتند. کسی احساس خستگی نمی کرد.خانم ها با این که بچه داشتند و خانه دار بودند، هر روز صبح می آمدند و کارهای نظافت و تمیز کاری حیاط مسجد و شبستان را انجام می دادند.در مجموع یک کار بسیار خوبی بود که هم با عشق و علاقه انجام می گرفت و کسی اظهار خستگی نمی کرد وهم خیلی سبب رضایتمندی نیروهایی که رو به جبهه می رفتند می شد.

در زمان بمباران ها که اکثر مردم از شهر بیرون رفته بودند و شهر بسیار خلوت بود. ستاد امنیت دستور دادند که ما ایستگاه را تعطیل یا به بیرون از شهر منتقل کنیم.. با وجود نیروی زیادی که آنجا فعالیت داشتند خطراین که آنجا را بزنند وجود داشت.خیلی از همکاران ایستگاه از شهر رفته بودند،از طرف دیگر حتی تهیه نان هم برای ما مشکل بود،چون نانوایی ها همه تعطیل بودند.با این حال اگرچه عده ای رفتند ولی تعدادی از خادمین کار را تعطیل نکردند و به لطف خدا کار انجام شد.

راننده ای از «سپاه اصفهان» که دوهفته یک بار،نیرو به جبهه می برد و برمی گشت.هر بار که می آمد،به ما سر می زد و یک دبه بیست کیلویی ماست،همراه خودش می آورد.آن ماست را خانمی از«نجف آباد» می دادند که گفته بودند،من کسی را ندارم به جبهه برود، چون شنیده بود این ایستگاه وسط راه قرار دارد.آن دبه ماست را اهداء می کرد.حد اکثر تلاش ما این بود که هزینه ایستگاه از شهر«خرم آباد» تامین شود و اگر شهری می خواست کمکی برساند،سعی می کردیم که به جبهه فرستاده شود.

یک روز سفرای کشورهای اسلامی می خواستند برای بازدید به جبهه بروند.به ما اطلاع دادند که آنها ظهر به ایستگاه صلواتی می رسند.چند مسئله را آن روز باید در نظر می گرفتیم.یکی امور انتظامات و امنیتی ، دیگر این که غذاها را یک مقداری چرب تر تهیه می کردیم.آن روز خیلی شلوغ بود و ما آرزو می کردیم که سفرا مقداری دیرتر برسند تا سرمان خلوت شود.اتفاقاً عصر رسیدند و ما در این فرصت مقداری مسجد را مرتب کردیم.تعداد آنها زیاد بود هر سفیربا چند نفر همراه جمعیتی بالای صد نفر،آمدند و بحمدالله پذیرایی خوبی صورت گرفت و خیلی خیلی خوشحال شدند و گفتند: ما این برنامه ها و کارها را یادداشت می کنیم و به کشورهایمان گزارش می کنیم که مردم این گونه از جنگ پشتیبانی می کنند.یک روزدیگر،شهید «عارف حسین حسینی» رهبر شیعیان پاکستان،همراه یک ژنرال پاکستانی آمدند و آقای«زین الدین» پدر شهیدان زین الدین ها به عنوان راهنما با ایشان بودند.تقریباً یک ساعت بعد از اذان ظهر رسیدند و رفتند گوشه ای ونمازشان را خواندند،چون به نظرم آدم های بزرگی رسیدند،رفتم کنارشان نشستم برای خوشامد گویی و معرفی فعالیت های ایستگاه صلواتی.وقتی خدمتشان نشستم ناگهان جمعیت ۴۰-۵۰ نفری از بسیجی ها وارد شدند و شلوغ شد.بسیجی ها نمازشان را خواندند و بعد از نماز در طول پنج دقیقه به همه آنها غذا داده شد.آقای حسینی و ژنرال همراه ایشان ،شیفته کار بچه ها شدند،ژنرال پاکستانی نمی توانست به خوبی فارسی صحبت کند،اما به سختی و با اشارات گفت:«ملتی که این طور از جنگ و رزمندگان و جبهه پشتیبانی می کنند،اگر ده بار هم زیر پا له بشوند قطعاً شکست نمی خورند و در نهایت پیروزند.»

بعضی وقت ها از اسرا هم پذیرایی می کردیم.هر وقت تعداد اسرا کم بود،در مسجد پذیرایی می شدند.یکی دو بار تعداد زیادی بودند و برای حفظ امنیت در «پادگان بدر آباد» نگه داری می شدند لذا ما به آنجا رفتیم و از آنها پذیرایی کردیم.


غیر از غذا و…همیشه دعای ندبه و کمیل داشتیم و گاهی رزمنده ها هم حضور داشتند. گوشه حیات،مسجد اتاقی را به شکل درمانگاه درست کرده بودیم که با همکاری اداره بهداری،چند نفر دکتر و پرستار می آمدند و هر روز عصر خدمات می دادند.بعدها همان درمانگاه جا به جا شد و به یک درمانگاه در محله «قاضی آباد» تبدیل شد.این درمانگاه مسجد،مقدمه ای برای ساخت درمانگاهی بزرگ در محله شد.

در پایان همان طور که امام (ره) فرمود: «پشتیبان ولایت فقیه باشید  تا مملکت آسیب نبیند و به لطف و عنایت خدا مردم لرستان در طول انقلاب وجنگ پشتیبان بودند ،ان شاءالله همین گونه باشند تا به یاری خدا ظهور حضرت مهدی(عج) برسد.

نظرات

معرفی سوژه
همکاری با ما
ثبت نام در دوره